Lilypie Second Birthday tickers خدایا کمکمون کن.... - فرشته کوچولوی من


فرشته کوچولوی من

خدایا کمکمون کن....
نویسنده : لیلا - ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۱٠/۸
 

٢ماه بود وقت نکرده بودم آپ کنم..کلی مطلب آماده کرده بودم تا برای ١٨ماهگی آرتین بنویسم وآپ کنم وبلاگم رو..امااااااااااااااااااااااااا

الان دیگه نه حال وحوصله نوشتن دارم نه دستم توان نوشتن...اینقدر دلم غم داره که فقط میتونم از دلتنگی ها وغم هام اینجا بنویسم..

از غم بزرگی که ١هفته است گریبان من ودوستامو گرفته وداره خفه مون میکنه ...یه غم بزرگ.غم از دست دادن یه فرشته کوچولو وناز به اسم درینا...دختر عسل دوست عزیزم که ١٨ماهه بود .دوست آرتین بود درینا کوچولو یه فرشته ناز ودوست داشتنی...آیا باور میکنید؟که رفت؟که رفت وبهشتی شد؟کی باور میکنه؟چقدر بعضی وقتها باور بعضی چیزها سخت ودشواره ..

چقدر سخته ..چقدر سخته..

باور میکنی که همین دیروز بود که عسل اومد وگفت بارداره..با هم باردار شدیم ..تولد بچه هامون ٣روز با هم فاصله داشت..چقدر خوشحال بودیم.

باور میکنی که ٩ماه با هم قدم به قدم از بچه هامون گفتیم واز شادی هامون...از دلشوره هامون.

باور میکنی که با هم سیسمونی خریدیم.. سونوگرافی رفتیم..بچه چیه؟دختر...آخی نازی..عسل اسمشو چی میذاری؟...وبالاخره قرار شد بشه درینا.... و٢٨خرداد دنیا اومد اون فرشته کوچولو...

باور میکنی که  ١٨ماه با هم بودیم ..درکنار هم زندگی کردیم ولحظه به لحظه رشد کوچولو هارو با هم گذروندیم..

باور میکنی که یه روز عسل اومد وگفت که درینای کوچولو مریضه..مشکل کبدی داره وباید پیوند کبد بشه ..ازپدرش میگیره کبد رو

باور میکنی که دکترها این عمل رو انجام ندادن به خاطر اینکه درینا کوچولو بود وضعیف..مگه چقدر توان داره یه بچه ١ساله..چقدر عسل تلاش کرد تا این جوجه کوچولو وزن بگیره وآماده بشه برای عمل

باور میکنی که یه پدر برای سلامتی بچه اش حاضر شد یک تکه از جگرش رو بده به جگر گوشه اش تا خوب بشه تا دوباره شاداب بشه تا به زندگی برگرده

باور میکنی که بالاخره روز عمل فرارسید وما همگی دست به دعا برداشتیم تا این فرشته کوچولو زودتر خوب بشه وبه آغوش  مادرش برگرده...

باور میکنی که چند تا دست به سمت خدا بالا رفت ..چقدر چشمها گریان شد والتماس ودعا برای شفای درینای عزیز...

باورمیکنی که با همه این دعاها ...رفت.؟.درینا رفت...فرشته کوچولوی ما رفت ومادرش رو تنها گذاشت...رفت وبهشتی شد...رفت یه داغ بزرگ به دل پدرومادرش ودوستاش به جا گذاشت...رفت وبه آرامش رسید اما چه کرد با دلهای ما؟...

باور میکنی؟؟؟باور میکنی؟؟؟

من که هنوز بعد از ١هفته باور نمیکنم..نمیتونم باورکنم..آخه چرا؟حکمت خدا چیه؟نمیدونیم؟

چه میکشه عسل؟چه حالی داره عسل؟ چجوری تحمل میکنه آغوش بی فرزندش رو...چجوری میخوابه بی درینا؟چجوری نفس میکشه بی جگرگوشه اش..حتی فکرش ودرکش هم از تحمل ذهن من که یک مادرم خارجه..چه برسه به خود عسل...

عسلی که بایدالان نگران واکسن ١٨ماهگی بچه اش باشه به فکر نوشته روی قبر دلبندشه...باور میکنی؟آخ که چقدر سخته باورش

خدایا دعاهای ما که قبول درگاهت نبود برای شفا...پس عاجزانه ازت التماس میکنیم که دعاهای مارو برای آرامش دل خانوادش..برای صبر وتحملشون..برآورده کنی..خدایا خودت کمکشون کن..خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

آپلود سنتر عکس وب سایت فیروز

درینا الان در آرامشه ..راحت ورها از هرچی درد ورنج وبیمارستان وبیماری...پیش فرشته هاست ...فقط نگران مادرشه وچشم گریان پدرش..پدری که هنوز جای زخمش تازه است زخمی که قرار بود فقط به جگرش بخوره اما  الان همه وجودش رو گرفته..مادری که نمیتونه بدون دستای کوچولوی درینا به خواب بره..درینا کوچولو برای آرامش پدرومادرت دعا کن..از خدا بخواه که صبر وتحمل این داغ براشون آسون تر بشه ...برای همه ما که دوستت داریم ودلتنگتیم هم دعا کن..

برای آرتین دوستت هم دعا کن..که قلب کوچولوش خوب بشه..

آخه رفتیم دکتر وهنوز قلب آرتین صدای اضافه داشت وقرار شد باز بریم اکو.....

خدایا کمکمون کن

خسته ای،‌ طاقت نداری، می روی آخر سفر

                                      طاقت اشکت ندارم، پس رهایت می کنم

رفته ای،‌ من مانده ام در انتهای عشق تو

                                  رفته ام قربان عکست، جان به پایت می کنم!


 
comment نظرات ()

 
 



آمار وبلاگ

تعداد بازديدهای اين وبلاگ:

خدمات وبلاگ نویسان

BAHAR 20.COM

خدمات وبلاگ نويسان

دريافت كد در بهاربيست

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس