Lilypie Second Birthday tickers پروژه دردناک از شیرگرفتن - فرشته کوچولوی من


فرشته کوچولوی من

پروژه دردناک از شیرگرفتن
نویسنده : لیلا - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/۱۱/۱٦
 

آپلود سنتر عکس وب سایت فیروز

چند روز قبل از شروع پروژه:

اینقدر دلم گرفته بود وناراحت ودودل بودم که گاهی مینشستم ساعت ها فکر میکردم که آیا کاردرستیه ؟ زود نیست؟ طاقت میارم؟طاقت میاره؟ چجوری شروع کنم؟ ١٠٠٠تا سوال تو ذهنم بود که براش هیچ جوابی پیدا نمیکردم. نمیتونستم تصمیم بگیرم تا یه نفر میگفت بگیرش دیگه بسه چقدر شیر میدی ماشالله وزنش خوبه وغذا هم خوب میخوره بگیرش دیگه خیلی وابسته شده هرچی دیرتر بگیریش سخت تره من تصمیم میگرفتم که حتما فردا شروع کنم.تا یه نفر میگفت به همین زودی میخوای بگیریش؟گناه داره هنوز کوچیکه باید ٢سال رو بخوره آخه چرا میخوای بگیریش ؟...من سست میشدم وپشیمون از شروع پروژه.

از طرف دیگه خیلی غصه داشتم.میدونستم که دلم پر میکشه واسه این روزها ودل تنگ میشم

تصمیم کبری:

بالاخره بزرگترین تصمیم رو گرفتم وقرار شد آخر هفته شروع کنم .چون که ۴شنبه به مناسبت شهادت حضرت رسول (ع)تعطیل بود و جمعه هم تعطیل .میشد ٣روز تعطیلی ومن نیاز داشتم که تعطیل باشه تا آقای پدر هم کمکمون کنه .مخصوصا شب ها که بیدار میشد نیاز به کمک داشتم.خلاصه از روز ٣شنبه ١٢ بهمن پروژه آغاز شد.

شب آخر:

سخت بود خیلی سخت.دل کندن سخت بود.عادتی شیرین که ١٩ماه و١١روز طول کشیده بود .لحظه لحظه اش برام خاطره بود ودوست داشتنی . یه وابستگی عمیق که حتی فکرکردن به تموم شدنش اشکم رو سرازیر میکرد..شب موقع خواب که به آرتین شیر میدادم از فکراینکه آخرین شبیه که دارم بهش شیر میدم اشکم سرازیر شده بود ته دلم میسوخت نمیخواستم ولی مجبور بودم.مدام با خودم میگفتم خوب ولش کن هنوز میشه ۵ماه دیگه ادامه بدی.ولی بعدش به خودم نهیب میزدم که خوب بالاخره که چی یه همچین شبی رو خواهی داشت دیر یا زود .حالا که مصمم شدی تصمیمت رو عوض نکن دیگه دختر...محکم بغلش کرده بودم وزل زده بودم تو چشماش..چشمایی که معصومانه نگاهم میکرد ..دستای کوچولویی که موقع شیر خوردن  نوازشم میکرد...واااای که چقدر دلم واسه تک تک این صحنه ها از همون موقع تنگ بود..ولی باید دل میکندم..صبح ساعت ٧آخرین وعده  شیر رو دادم ویه جورایی از بهترین روزهای مادرانه ام خداحافظی کردم واومدم سر کار.

١٢بهمن اولین روز:

از صبح که رفتم سر کار تا ٢که رفتم خونه خوب بود چون نبودم ومثل همیشه عادت داشت .از سرکار که رفتم خونه مثل همیشه که از درمیرم تو سریع میاد دست میکنه تو یقه ام که مامان می می ...اومد سراغم. منم صبر زرد خریده بودم وزده بودم اول شیشه شیر دادم دستش یه کمی خورد وبعدش ولش کرد اومد بغلم وگفت :     مامان می می..گفتم مامان اوخ شده می می ..ولی فایده نداشت خورد ودید که خیلی تلخه.یه نگاهی به من کرد وبلند شد رفت دنبال بازیش.١ساعت بعد میخواستم بخوابونمش  وچون عادت داره با می می بخوابه خیلی سخت بود نمیخوابید ومدام گریه میکرد وبهونه میگرفت که بهش شیربدم منم مجبور شدم  وباز دید تلخه بدش اومد وبه گریه ادامه داد تا بالاخره بعد از ٢ساعت تلاش ساعت به جای ٣ ساعت ۵ خوابید با تکون دادن رویه صندلی متحرک... ١ساعت بعدش هم میخواست دوباره بخوره تا به خوابیدنش ادامه بده ولی چون نتونست بخوره در نتیجه به جای ٢ساعت ١ساعت خوابید .وقتی بیدار شد خیلی خیلی کلافه بود دربه در دنبالش بود ولی باز دید تلخه وبیخیال شد ولی همش چسبیده بود به من واصلا ولم نمیکرد محکم بغلم کرده بود بغل هیچ کس نمیرفت وخیلی هم عصبانی واخمو بود با کلی التماس یه کمی شیر تو شیشه خورد تا سر حال شد ورفت سراغ بازیش. تا آخر شب دیگه سراغی از من نگرفت.اینم عکس آرتین اخمو وناراحت درحال ترک.غصه رو تو عمق نگاهش میتونید ببینید:

آپلود سنتر عکس وب سایت فیروز

شب اول سخت ترین شب عمرم:

خیلی سخت بود .وحشتناک بود ..دردناک بود..سر شب با کلی مکافات خوابید اما هر ١ساعت به ١ساعت بیدار میشد .باباش راهش میبرد دوباره میخوابید ولی از ساعت ۴به بعد دیگه قاطی کرد گریه وشیون وفقط منو میخواست بغلش کردم با التماس بهم گفت مامان می می ..تو چشماش نگاه میکردم آب میشدم..گفتم مامان اوخ شده عصبانی شد گفت نههههههههههه.مجبور شدم بهش بدم ووقتی دید تلخه با کلی غم وغصه سرشو گذاشت رو سینه ام وهمینجوری ناله کرد تا نیم ساعت بعد خوابش برد تو این نیم ساعت مثل ابر بهار اشک میریختم..دلم لرزید پشیمون شدم. سست شدم .اومدم بهش بدم که دیدم خوابش برد تا ٩صبح ١٠بار بیدار شد وهمینجوری ضجه زد وناله کرد خودش روتو بغل من انداخت وبا التماس ازم خواست که بهش شیر بدم..واقعا ترک کردن سختی بود اینکه یه مادر ببینه اینجوری بچه اش التماس میکنه ودوست داشتنی ترین چیز دنیاشو میخواد وتو نباید بهش بدی..واقعا ضجر آوره..

خلاصه که بالاخره این شب سخت رو به صبح رسوندیم.

روز دوم:

خوب بود خیلی اذیت نشد دیگه خیلی سمت من نیومد وسراغی ازش نگرفت فقط موقع خواب ظهر دوباره همون برنامه شب قبل رو نیم ساعتی داشتیم وبا همدیگه گریه کردیم تا بالاخره خوابید .

شب دوم:

هر ٢ساعت بیدار شد وبا آغوش پدرش دوباره خوابید .از ۵صبح بازم منو خواست ولی دیگه سراغی از اون نگرفت فقط میخواست تو بغلم باشه .

آپلود سنتر عکس وب سایت فیروز

روز سوم وچهارم:

خیلی خوب بود عالی..اونقدر که آرتین سختی کشید شب اول من باورنمیکردم به همین زودی همه چیز رو فراموش کنه ..خیلی صبوری کرد ومردونگی..واقعا باورنکردنی بود که اینهمه وابستگی با ٢روز فراموش بشه .دیگه اصلا اسمش رو هم نمیاره وحتی درخواست هم نمیکنه..البته هنوز نا آرومه وبهش نیاز داره احساس کمبود میکنه موقع خواب اذیت میشه وکلافه است.حتی گاهی تو خواب که بیدار میشه منو میزنه وغر غر میکنه تا دوباره بخوابه..ولی اسمی از می می اش دیگه نمیاره ..

واما من ...یه مادر دلتنگ:

امروز پنجمین روزه که تو ترکم..ولی من هنوز مثل لحظه اولم..الان که داشتم مینوشتم با یاد آوری شب های قبل کلی اشک ریختم.داغونم..اگه برای آرتین زود نبود برای من زود بود من هنوز خیلی وابسته بودم خیلی ..اگه آرتین براش سخت بود اما ٢روزه فراموش کرد من به این زودیا نمیتونم فراموش کنم.این وابستگی برای من خیلی عمیق بود والان خیلی حالم بده ..دلم تنگه برای همه روزهای مادرانه خوبی که تموم شده ..دلم بغل آرتینو میخواد شیر خوردنش رو.تا یه نفر رو میبینم که داره به بچه اش شیر میده دلم ضعف میره ..چقدر زود دلم تنگ شد..وضع جسمی ام هم خیلی بده از درد دارم منفجر میشم حتی ١لحظه نمیتونم آرتین رو بغل بگیرم.اینهمه شیر ودریغ از اینکه بتونم دیگه به روزای قبل برگردم..کاش راه برگشتی بود..

باید محکم باشم وحالا که بزرگ مرد کوچولوی من اینهمه مقاوم تونسته از پس این پروژه بزرگ وسخت بربیاد پس منم میتونم.مادری وروزهای مادرانه که فقط شیر دادن نیست خیلی مادرها اصلا به بچه هاشون ١روز هم شیر نمیدن..پس سعی میکنم از لحظه لحظه این روزها کمال استفاده رو ببرم تا نرسه روزی که حسرتش رو بخورم...

ماچآرتین عزیزم ..عشق مامان دوست دارم خیلی زیاد هرروز از دیروز بیشتر وعاشقانه تر ومادرانه ترماچ


 
comment نظرات ()

 
 



آمار وبلاگ

تعداد بازديدهای اين وبلاگ:

خدمات وبلاگ نویسان

BAHAR 20.COM

خدمات وبلاگ نويسان

دريافت كد در بهاربيست

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس