20روزمانده تا 2سالگی

Myup Image Hosting

٢٠روز بیشتر تا ٢سالگی ات نمونده عزیزدل مادر..٢٣ماهگی هم گذشت خیلی این مدت سرم شلوغ بود نرسیدم بیام وبلاگت روآپ کنم.ببخش منو کوچولوی نازنینم..

نمیدونم این لحظه ها چجوری اینقدر تند تند دنبال هم میدوند ومیگذرند  واین گذر عمر عجب چیزیه..باور میکنی که ٢٠روز دیگه ٢ساله میشه کوچولویی که حتی توان شیرخوردن رو هم نداشت..باور میکنی از مادر شدنت ٢سال گذشت؟..باورش برای خودم هم سخته..

از روزگارمون بگم..از مهد آرتین..خیلی سخت بود سخت تر از اونی که فکرش رو میکردم حتی از پروژه از شیر گرفتن آرتین هم برای من سخت تر بود...درصورتیکه آرتین خیلی اجتماعی بود به نظر من واصلا فکرنمیکردم اینقدر به من وابسته باشه ..ولی بود وواقعا این ١ماهه سخت ترین روزها رو گذروندم تا بالاخره کوچولوی من یه کمی عادت کرد به مهدکودک ودوری چند ساعته از مامان لیلا...جدیدا منو به این اسم صدا میکنه غش میکنم واسه مامان لا لا گفتنش..

اوایل که میذاشتمش مهد ١ساعت تا ٢ساعت اول رو همش گریه میکرد بعدش کم کم آروم میشد ولی از بغل مربی پایین نمی اومد وبه محض اینکه میذاشتش زمین دادش میرفت آسمون هفتم .انگار در بی پناهی ونبود آغوش گرم مادر پناهگاهش اغوش خاله سمیه شده بود ..تا اینکه کم کم بهتر شد گریه ٢ساعته اول صبح کم شد وکم شد تا رسیده الان به ٢دقیقه..هنوز اینجوری نشده که با رضایت وخوشحالی ولبخند برلب از من دل بکنه با گریه وبه زور از بغل من مربی میگیرتش وفریاد مامان لالاش آسمون رو پر میکنه اما من هنوز به حیاط نرسیدم که میبینم صداش قطع شد با یه ماشین یا موتور حل میشه ویادش میره .دیگه تا ظهر بهونه منو نمیگیره بازی میکنه وخیلی بهش خوش میگذره ..چقدر دیگه طول میکشه تا این کابوس ٢دقیقه صبح هم  از بین بره نمیدونم.

ولی در کل از مهد کودک رفتن آرتین راضی ام.برنامه اش منظم شده ..آرومتر شده ..خیلی چیزها از مهد یاد میگیره حتی حرف زدنش خیلی بهتر شده.هرکلمه ای رو که بگم آرتین بگو تند تند دنبال من میگه حالا با همون آهنگ وبر همون وزن ولی بامزه وخنده دار..چنان دوست دارمی میگه بیا وببین ...اوست آرم.. مامان لا لا اوست آرم

منم دوست دارم عشق مامان ..دوست دارم عزیز دل مادر .عاشقتم ودیوونه وارمی پرستمت یکی یه دونه من

/ 15 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سپیده

[گل]

آخی جانم... "حاله " قربون اون شیرین زبونی اتتتتتتت بره... خیلیییی یاحالی مرد کوچولووووو....

مامان توتی و عسل شیرینش

قهرمانننننننن کوچولو پیشاپیش تولدت مبارک شیرین زبون خاله[ماچ] عسلم یه توپ دارم قلقلیه رو درست مثل آرتین میخونه +عمو زنجیر باف

روشنک

عزیز دلم خدا رو شکر که با مهد داری کنار میای....زودتر عادت کن تا مامانی سر کار خیالش راحت باشه و به کاراش برسه... لیلا میبینی چه زود گذشت....منم باورم نمی شه...هنوز یادمه یه روز قبل از زایمان که قرار بود آرتین تو 2-3 ساعت از آرتین من بزرگتر باشه اما آرتین من نیم ساعت بزرگ تر شد....یادش بخیررررررررر

رسول

سلام وبلاگتون جالبه اما چرا دید به دیر اژ میکنید؟؟؟

افسانه مامان امیرها

یعنی من موندم همین یه دونه عکس رو هم اگه تو مسابقه نمی زاشتی عکس دیگه نداشتی بزاری اینجااااااااااااا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!![چشمک] ایشاا... براش یه تولد توپ بگیری

مامان مانلی

چقدر خوب خدا رو شکر که عادت کرد و خیالت راهت شد یکی از کابوسهای من همینه. من وقتی میام سرکار یه مهد سر راهم هست که بچه ها رو میبینم تا الان لبخندی رو لب هیچ بچه ایی ندیدم. شاید هم هنوز خوبن این و گفتم که خیالت راحت باشه که دیگه آرتین کوچولو عادت کرده

سپیده

[قلب][گل]