آرتین به دنیا اوووووووووووووومد " 1تیرماه 1388 "

آرتین گلم پسرنازم  روز دوشنبه ١تیرماده ٨٨ به دنیا اومد.....ساعت ١٢:۵٠ بیمارستان دی...دکتر کاتب.....وزنش ٣۵٠٠ بود تپلی من قدشم۵١سانت.....

ساعت ١٢ شب گذشته بودچشمام به عقربه ساعت بود که کی صبح میشه ..خواب به چشمام نمیومد....رفتم قرآن رو برداشتم وسوره یس رو خوندم ..آخه قبل از حاملگیم باخوندن این سوره از خدا خواستم که مادربشم وحالا با خوندن این سوره از خدا خواستم که برام نگهش داره وبه سلامتی دنیاش بیاره...یه ترسی تو وجودمه که نمیذاره بخوابم یه ذوق وشوق یه حسی که نمیدونم چیه دلشووره نگرانی ...امشب آخرین شبیه که من وهمسرم تنها کنار هم خوابیدیم ...یعنی از فردا یه کوچولو بین ما خوابیده!!!! باورم نمیشه یعنی از فردا من مادر میشم یعنی میتونم؟؟از عهدش بر میام؟نمیدونم اینقدر به این چیزا فکرکردم که ساعت شد ٣ هنوز بیدار بودم نفهمیدم کی خوابم برد...ساعت ۵:٣٠ بیدار شدم نمازم رو خوندم..شوهرم ومادرم صبحانه خوردن وساعت ۶:١۵ از خونه خارج شدیم.پدرم از زیر قرآن ردمون کرد ورفتیم .ساعت۶:۴٠بیمارستان بودم..شوهرم رفت پذیرش ومن رو فرستادن اتاق زایمان ..لباس هامو عوض کردم ورفتم نشستم منتظر١٠ نفر دیگه هم مثل من منتظر بودن برای زایمان..اما ٣نفرشون مریض دکتر من بودن یعنی من نفر چهارم بودم دکتر ٧ اومد اما از شانس بد من یه عمل فوری براش پیش اومده بود که مجبور شد بره سر اون عمل وما تا ساعت ١٠ معطل شدیم ..ساعت ١٠ اومدش ونفر اول وفت تو ساعت ١٠ ونیم نفر دوم رفت ساعت ١١ نفرسوم منم فکرکردم ١١ ونیم نوبتمه اما عمل سوم بیشتر طول کشید....دل تو دلم نبود آرتین چنان تکون هایی میخورد که میترسیدم نکنه چیزیش شده باشه ..ماما اومد صدای قلبشو برام گذاشت برای با آخر بود که شنیدمش...

تو این چندساعتی که منتظر بودم برای همه دوستای گلم دعا کردم برای منتظرها برای همه کسایی که ازم خواسته بودن براشون دعا کنم.برای همه دعا کردم

ساعت ١٢:١٠ دقیقه بردنم وسوند رو برام وصل کردن خیلی ازش میترسیدم اما فقط ۵دقیقه اولش یه کمی درد داشتم بعدش خوب شدساعت ١٢ ونیم رفتم تو اتاق عمل وروی تخت خوابیدم خیلی میترسیدم خیلی...دکتر بیهوشی اومد ولباس اتاق عمل رو تنم کردن و بتادین روی شکمم زدن واااای که چقدر میترسیدم..دکتر بیهوشی ماسک رو روی دهنم گذاشت ومن با 4تا نفس عمیق رفتم...دیگه چیزی نفهمیدم تا وقتی که درد شدیدی رو توی دلم حس کردم سوزش وحشتناک...از درد ناله میکردم هر کاری میکردم چشمام باز نمیشد فقط میپرسیدم بچه ام سالمه؟سالمه؟10 بار پرسیدم پرستار گفت آره سالمه سالمه ...اما من از هوش میرفتم وباز که به هوش میومدم همون سوالو میپرسیدم تا بردنم از ریکاوری به اتاق وگذاشتنم روی تخت...وای چه دردی داشتم اون لحظه تا مورفین وشیافت رو برام زدن ومن بالاخره آروم شدم..وقتی از هوش رفتم ساعت 12:40 بود ووقتی چشمام رو باز کردم 1:40دقیقا 1ساعت بیهوش بودم ...دردم کم کم آروم شد با مسکن ها وبالاخره چهره شوهر ومادرم رو دیدم منو بوسیدن وبهم خبر سالمی وتپلی پسرم رو دادن خیالم راحت شد...هی میگفتم بیارینش ببیینمش اما خبری نبود تا ساعت 4 نیاوردنش همه اومده بودن ملاقات اما از آرتین من خبری نبود ودلم شور میزد چرا نمیارنش؟؟؟بالاخره ساعت4:15 آوردنش گل پسرمو آرتین خوشگلمو...وااای چه کوچولو وظریف بود عزیز دل مامان بالاخره انتظار سر اومد ومن پسرم رو دیدم چهره معصومش اشکهامو سرازیز کرد روی گونه هام ...پر از مو بود آرتین پشمالوی من یه عالمه موهای سیاه روی سرش داشت...خیلی دوسش دارم یه حس عجیبی دارم نمیدونم اسمش چیه شاید همون حس مادریه که میگن

دوست دارم آرتین مامان

به دنیای ما زمینی ها خوش اومدی فرشته کوچولوی من ....موهبت الهی من

/ 29 نظر / 40 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سولی

[هورا][هورا][دست][هورا]سلام لیلا جونم قدمش مبارک باشه ....[هورا][هورا][دست][دست][ماچ][ماچ][ماچ][دست]

مامان ترنم

سلام لیلا جان . مامان آرتین گل . حس خیلی خوبیه مادر بودن و با تمام وجود عشق به فرزندت داشتن . امیدوارم لحظه لحظه های زندگی آرتین عزیز سلامتی باشه و رشد و تعالیش . الان که دارم می نویسم با اینکه تجربه مادر بودن رو چشیدم و در انتظار سلامت بدنیا اومدن فرزند دومم هستم . ولی همچنان احساسهای قشنگ مادران وجودم رو می لرزونه و برای شادی لیلای عزیز و حس قشنگ وزیباش از شوق وشادی اشک بر روی گونه هام سرازیره ...... الهی همه فرشته های کوچولو رو در زیر سایه ات به سلامت و پاکی حفظشون کن .......... رویا .... مادر ترنم و رادین

مامان جان

سلام مبارکه مبارکه تولد ارتین جونم مبارکه اخی لیلا دیگه واقعا مادر شدی ها به معنای واقعی کلمه مادری کیف کن لذت ببر نذار افسردگی بیاد سراغت لذت ببر از تک تک لحظه های بودن با ارتینت

زیبا(زینت)

سلام مامان لیلا جون.تولد گل پسرت ممممبببااارکککککک من همون دختره غرغروی کلوبم ...من الان هفته16 هستم.با خوندن نوشته هات کلی گریه کردم .الهی پسرت زیر سایه تو وپدرش 120ساله بشه.

فصل وصال

سلاااااااااااااااااام یه تبریک گرم از طرف من و همسرم نی نی تون خیلی شامپاس و گوگولیه لباساشم خیلی خشگله ایشالا همیشه سلامت باشه ما هم تازه یه وبلاگ زدیم خوشحال میشیم حضور سبز شما رو همیشه اونجا حس کنیم و از راهنماییاتون بهره ببریم آخه ما تازه عقد کردیم

یک غریبه

سلام .... من به طور اتفاقی به وبلاگتون برخورد کردم . امروز آرتین 30 روزش هست .... اسم خیلی قشنگی داره . امیدوارم خودش هم به همون زیبایی باشه از دیدن وبلاگتون لذت بردم ... امیدوارم هم آرتین خوشبخت بشه و هم شما همیشه به اون افتخار کنید پیروز باشید

مهري

سلام ليلا جون ضمن تبريك مي خواستم بدونم زماني كه ماسك رو گذاشت روي دهنت شما با دهن نفس كشيدي يا با بيني ممنون بعد چه حالتي بهت دست داد زماني كه ماسك رو گذاشت جلوي بيني و بيهوش شدي

معصومه

ليلا جون سلام من متن شمارو خوندم متن بسيار جالبي بود اگه مي شه خاطرات سزارين منو توسايتت قرار بده در ضمن تبريك مي گم پسريتو انشالله پاقدمش خير باشه براتون تو زندگي صبح 23/11/88 بود ساعت 10.30 صبح خانوم دكترجوادي وقت عمل سزارين را در اين روز براي من تعيين كرده بود من در اين روزوارد بيمارستان شدم مادرم و خواهرم كساني بودند كه در بيمارستان حضور داشتند البته شوهرم بود اما به دليل اينكه بيمارستان تخصصي بود اون داخل حياط بود و منتظر بود كه نتيجه كار چي ميشه ساعت 11 خانوم پرستار اومد توي بخش و به من گفت حاضر شو مي خوام ببريمت اطاق عمل من به شدت استرس داشتم و پرستاري كه من رو داشت آماده مي كرد براي عمل سزارين اين رو فهميده بود بهم گفت عزيزم نترس اين قدر استرس نداشته باش اصلا ترسي نداره براي ساعت 11:10 من آماده شدم كه برم اطاق عمل وارد اطاق عمل شدم و روي ميزهاي انتظار نشستم تا نوبتم شه ديدم يك خانومي داره منو صدا مي زنه بهم گفت كه روي اين تخت دراز بكش بعد از دراز كشيدين روي تخت يكسري سيمهايي كه به مانيتور وصل بودند به بدنم وصل كرد بهم گفت الان يك خورده احساس سردي مي كني اما بعد گرمت مي شه ديدم يكه ماده اي رو ريخت ر

معصومه

سلام ليلا جون ممنونم كه پاسخمو دادي من دو ماه ديگه مي خوام سزارين كنم زماني كه ماسك رو مي زارن رو دهنم مي خوام با بينيم نفس بكشم چطوره

مهري

ليلا جون من پاممو به نام مهري زدم نمي دونم چرا به عنوان معصومه ثبت شده